دل تنگ
میام دوباره ..
نوشته شده توسط بردیا| | + | ©
میام دوباره ..
نوشته شده توسط بردیا| | + | ©
اگر بگویم
خسته ام ..
قول می دهی باور کنی ؟
هه ...
لعنت به این خانه ... که تویش هم چیز رنگ باخته .. حتی خستگی با آن همه تقدسش !
لعنت با آن اهلش .. که ناچارم کرده اند درماندگی ام را این چنین فریاد کنم ..
تا شاید تو باور کنی .. از سر دلسوزی !
بازی با واژه ها را دوست دارم .. اما ... اما ... آنها چه ؟! بازی با من را دوست دارند ؟!
نمی دانم ... نمی دانم !!
آه .. لعنت به خودم .. چون هیچ وقت نمی دانم !
نوشته شده توسط بردیا| | + | ©
بي نياز :::...
دوست داشتن !
يادم رفته است ... نه .. نه .. از يادم نرفته .. نمي توانم كسي را دوست بدارم !
شايد هم .. شايد هم بلد نيستم !
نمـــــي دانـــم !
هه ! نفرين به اين ذهن پريشان ! اين آشفتـــــگي قرباني مي دهد آخر !
قرباني اش منم يا عشق ؟؟
مي تــــرســــم !
آخرين باري كه كسي دوست داشتم دو سال و نيم پيش بود !
...
ويليام فاكنر توي "خشم و هياهو" اش مي گويد : (بخش دوم و از زبان خود کونتین )
بدبختی آدمی وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند ( نه مذهب ، نه غرور و نه هيچ چيز ديگر ) ..
بدبختی آدمی وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد!
....
و من می ترســــــم !
نه از قربانی شدن .. که از بی نیازی می ترســــــم !
نوشته شده توسط بردیا| | + | ©

آشناســـــــــــــــت ! نه ؟؟
امضا کن ...طومار بدبختی هامان را ..
نوشته شده توسط بردیا| | + | ©
درد :::..
طاق باز افتاده بود روي مبل ، زل زد توي چشمهاي پسرك ... چشمهاي قهوه ي اش چنگي به دل نمي زد.
الناز چشمهايش را بست اما زير چشمي دستهاي پسرك را ديد كه آمدند و پستان هايش را ماليدند ...
پسرك در حالي كه كمرش را عقب و جو مي دد چشمهايش را بست و با نوك انگشتان داغش نوك پستان هاي سرد الناز را كاويد...
الناز هنوز پسرك را مي پائيد و او را مي ديد كه چطور سعي مي كرد با تمام شدت آلت كذايي اش را توي آن شكاف باريك فرو كند !
دردي آميخته با لذت به سراغش آمد
دست هاي پسرك باسن سفيدش را چنگ زدند ... پسرك لبهايش را گزيد و پلك ها را روی هم فشرد ...
الناز فكر كرد « دارد تمام مي شود » ... تكان ها بيشتر شد ... الناز جيغ كشيد
- آرووووم .. م..م ... صدايش مي لرزيد ...
پسرك اما فقط خنديد و انگشتانش را بيشتر توي باسنش فرو كرد ...الناز جيع كشداري كشيد و لحظه اي بعد فرياد مردانه اي از سر لذت توي اتاق پيچيد ...
* * *
الناز لباسهایش را پوشید و بیرون در ایستاد ...از در كه تو آمده بود نگاهش را دور اتاق چرخانده بود .. به مبل های زیبا و گرانقیمت توی پذیرایی نگاه کرده بود و به لوسترهای پر زرق و برق روی سقف ... به فرش های ابریشمی زیر پایش .. به تابلوهای بزرگ روی دیوار ..به مجسمه های چوبی روی تاقچه كنار شومينه خيره شده بود و به كتاب قرآني كه آنجا داشت خاك مي خورد ... زل زد توی چشمهای پسرک ...سوز صدايش توي راهرو پيچيد
- حسین آقا تورو خدا ...
پسرک حرفش را قطع کرد و آرام انگار کسی نشنود گفت :
- باشه ..يه کاريش مي كنم ... حالا زودباش برو تا کسی تو رو ندیده !
این را گفت و در را به رویش بست .

الناز به راه پله تاریک چشم دوخت . پاهایش درد می کرد . پله ها را یکی یکی طی کرد تا به زیر زمین آپارتمان رسید . کلید چرخاند و در را باز کرد .
کلید برق کنار در را زد .. مهتابی روی دیوار نم گرفته با پت و پت ی نور سفید و لرزانش را توی اتاق تاباند .
الناز همانطور ایستاده پشت به در تکیه داد...
به اتاق کرایه ای بیست متری اش نگاه کرد و به آینه دو تکه گوشه اتاق .. به سماور کوچک برقی آن پائین .. به موکت کبریتی زیر پایش و به کمد چوبی کهنه کنار دیوار..
توی کمد عکس خودش را دید .. توی عکس مردی در لباس دامادی کنارش ایستاده بود و می خندید .
سعی کرد آن روزهای اول را به خاطر بیاورد ... روزهایی که هنوز آن کارخانه لعنتی تعطیل نشده بود و شوهرش هنوز آنجا کار می کرد ... روزهایی که هنوز مرد زندگی اش معتاد نشده بود ... روزهایی که هنوز دختر کوچکشان زنده بود ...
یادش نیامد !
در عوض به شوهرش فکر کرد که حالا نزدیک دو ماهی می شد که خانه نیامده بود ... فکر کرد حتما توی یکی از خرابه های حومه شهر جسدش را با سرنگی آویزان از گردنش خواهند یافت !
و دست آخر به پسر صاحبخانه فکر کرد ...به او و اينكه اين چند ماه آخري پول كرايه اتاق الناز را به جاي الناز خودش توي جيب پدرش مي ريخت !
همانجا نشست و زانو به بغل گریست !
چاشنی :
نعنا :
حلقه بر در می زنیم ما که خود فی النفسه چون حلقه بر دریم ...
درد می پیچد در دلمان یکهو
که هیچ نداریم انگار آقا بالا سری
که هیچ نداریم انگار عشقی در سری
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟
گفتی از خاک بیشترند اهل عشق من ...
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ! ... م نامــــــــــجو
زعفرون :
اصغر فرهادی یکی از بت های زندگی ام ، « درباره الی » اش این هفته خرس تقره ای برلین را ربود ...
نوشته شده توسط بردیا| | + | ©
غروب :::...
خورشید داشت غروب می کرد ، زهره روي نيمكت پارك كنار من نشسته بود ... داشت گريه مي كرد ...
گفتم : گريه نكن ..
اما خودم هم گريه كردم .
بغلش كردم و چشمهايم را بستم .. چند لحظه بعد وقتي چشمهايم را باز كردم ..توي بغلم نبود .
با غروب خورشيد او هم رفته بود . احساس كردم قلبم سنگين شده ...
توي سكوت كسي به من گفت :
« تو هم مثل بقيه يك هــــرزه اي ! »
از فكر اين حرف گريه ام گرفت ...
چاشني :
زرشك : دوست داشتم لباس هايم بوي تن او را بگيرد اما ...
زيره : خیلی ها به او بدهـــــــــــــــــــــــــكارند ! شما چطور ؟
نوشته شده توسط بردیا| | + | ©